بیشهٔ شیر
دو شیر، دو سکوت، دو آستانه.
نه در حال خیزش، نه در خواب؛ بلکه در لحظهای میانِ بودن و شدن.
یالهایشان چون پردههای سنگینِ اسطوره، کنار رفتهاند تا حقیقتی بینام رخ بنماید.
اینجا بیشه نیست، مرز است.
مرزِ میانِ غرور و پذیرش، میانِ غریزه و تأمل، میانِ حیوان و اسطوره.
شیرها، چون دو واژهٔ گمشده از زبانِ نخستین، در خاک نشستهاند تا جهان را بیصدا معنا کنند.
نه شکار در پیش است، نه سلطه در پس؛
تنها حضور است، سنگین و بیتفسیر،
چون لحظهای که تاریخ نفس میکشد، بیآنکه سخن بگوید.
«بیشهٔ شیر» تصویریست از قدرتی که از خود گذشته،
و از آرامشی که پیش از طوفان نیست—بلکه پس از فهم است.
اینجا، شیر نه سلطان است، نه نماد؛
بلکه پرسشیست که هنوز پاسخش را زمین نگفته،
و آسمان، فقط نگاه کرده.
