مکتب، نه دیوار است و نه پرچم؛ بلکه جریانِ پنهانیست در بافتِ جامعه، در نبضِ انسان، در رؤیای جمعی.
مکتب، نه دیوار است و نه پرچم؛ بلکه جریانِ پنهانیست در بافتِ جامعه، در نبضِ انسان، در رؤیای جمعی.
کمونیسم و امپریالیسم، دو روایتاند از آرزوی نظم و قدرت—یکی در تمنای برابری، دیگری در اشتیاقِ سلطه.
اما هیچکدام، بهتنهایی، پاسخِ تمامِ پرسشهای انسان نیستند.
جامعه، چون موجودی زنده، از هر ایدئولوژی تنها آنرا میپذیرد که با دردها و امیدهایش همنوا باشد.
و انسان، در دلِ این جامعه، همواره در جستوجوی مکتبیست که نه تحمیل کند، نه حذف؛ بلکه بیاموزد، بپرورد، و بگذارد که فرد، خود را بیابد.
«مکتب» در این معنا، نه مجموعهای از اصول، بلکه آینهایست برای دیدنِ خویشتن در دیگری.
مکتبی که از هر نظام، تنها فضیلتها را برمیگیرد—عدالت از چپ، خلاقیت از راست، مهر از عرفان، و خرد از علم.
و در نهایت، از چارچوبها میگریزد، تا به جوهرِ زیستن نزدیک شود:
زیستی که در آن، انسان نه تابع است و نه حاکم، بلکه همسفرِ حقیقت.
